
پادشاهی که در هر انگشتش نگین جواهری بود، خواست روی یکی از انگشتر هایش چیزی بنویسد که هر وقت به آن نگاه می کند دو فایده برایش داشته باشد:
وقت شادی غفلت نکند، وقت غم بی تابی نکند
همه دانشمندان را همه جا جمع کرد ولی کسی چاره ای نیافت ...
در این هنگام مرد فقیری از راه رسید و گفت:
بر انگشترت بنویس:
" این نیز بگذرد "

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان مي گفت: "مي آيد؛ من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم كه دردهايش را در خود نگه مي دارد." و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من سخن بگو از آن چه سنگيني سينه توست" .
گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي . اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:"ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آن گاه تو از كمين مار پر گشودي" .گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت: "و چه بسا بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خواستي". اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

سلام...
با اينكه فصله امتحاناته و وقت آپ كردن ندارم ...
اما امروز به بهانه فرا رسيدن روز پرستار اومدم تا اين روز رو اول به اين زحمتكشان بي منت تبريك بگم !بعدشم به خودم !!!
پرستارا كسيايين كه از تمامه زندگيشون ميزنن و خودشونو وقف بيمار ميكنن، سنگ صبور بيمارن هم همراه بيمار !
اما كو كسي كه قدر بدونه ...
يكي از دوستام متن زير رو كه تو يه نشريه پرستاري بود بهم داد كه اين فرشته ها رو بيشتر معرفي كرده...
آدما و فرشته ها...
آدما با ملايمت و كلي ادا و اطوار و قربونت برم از خواب بيدار مي شن ولي فرشته ها مجبورند با كلي غرولند و ايراد يه پرونده پر از گزارش و بحث و جدل بخشو تحويل صبح كار بدن.
آدما توي دستشويي دست و صورتشون و مي شورند و مسواك مي زنند. براي خودشون آواز ... ميخونند و فكر مي كنند اصفهاني حقشون و خورده ولي فرشتهها به سرعت جت لباسشونو عوض مي كنند كه بعضي وقتها بند كفشاشونو به كمربندشون گره كور مي زنند...
آدما پاي ميز صبحانه نشستند و شير و آب پرتقال و خامه و عسل و مثل مار بوا ميبلعند ولي فرشتهها توي سرويس چرت نسيه ميزنند و مثل معتادا سرشون تا وسط صندلي مياد و با كوچكترين تحريك مثل فنر بر مي گرده سرجاش...
آدما با خانواده و ماشيناشون ميرن پارك و سينما تا تفريح كنند ولي فرشتهها دارن ميرن تا كارهايي و كه شامل علايم حياتي، دارو و پي گيري آزمايشات باشه رو انجام بدن...
بعضي از آدما دارن ميرن جشن تولد و عروسي مهموني ولي فرشته ها دارن جوش ميزنند كه كي شب كار مياد و بخش و تحويل مي گيره و اونا مي تونند برند به شيفت بعديشون برسند ...
بعضي از آدما روي كاناپه لم دادن و دارن با كنترل با كانالهاي تلويزيون ور ميرند ولي فرشته ها با هم درگير مي شند كه كي اول بخوابه كي دوم !!!
بعضي از آدما تلويزيون و خاموش مي كنند و ميرن يه دوش بگيرند كه بخوابند ولي فرشته هايي كه شيفت اول بيدار بودند ميرند كه توي اتاق رست روي يه تخت معاينه با روكش پلاستيك دراز بكشند و اگه شد يه چرت بخوابند ...
آدما همه خوابند ولي فرشته ها يي كه شيفت دوم رفتند بخوابند هنوز پلكشون گرم نشده كه صداي منفور كد 99 به بخش ccu رو مي شنوند و سراسيمه مثل آدماي جن زده با يه چشم بسته و يه چشم باز از خواب مي پرند و روپوش و پوشيده نپوشيده و لي لي كنان ميدون ميرن طرف ccu.
آدما هنوز خوابند البته بعضي هاشون واسه كوهنوردي بيدار شدن و دارن ميرن كوه كه توي راه با موجوداتي فرا زميني برخورد مي كنند كه از بس بيخوابي كشيدند چشماشون رفته توي كاسه سرشون ...
فرشته ها با اين اوصاف ميرن خونه...
سلام...
فرا رسيدن روز معلم رو به تمامي معلمان و استادان زحمتكش بخصوص پدر خودم تبريك عرض مي كنم.
***
آورده اند که اسکندر به معلّم خويش احترام بسياري مي گذاشت. از او پرسيدند: چرا معلّم خود را بيش از پدر تعظيم و احترام مي کني؟ گفت: به سبب آن که پدرم، مرا از عالم ملکوت به زمين آورده و استاد، مرا از زمين به آسمان برده است.
***
مي توان در سايه آموختن گنج عشق جاودان آموختن
از پدر گر قالب تن يافتيم از معلم جان روشن يافتيم
اي معلم چون كنم توصيف تو چون خدا مشكل توان تعريف تو
اي تو كشتي نجات روح ما اي به طوفان جهالت نوح ما
يك پدر بخشنده آب و گل است يك پدر روشنگر جان و دل است
ليك اگر پرسي كدامين برترين آنكه دين آموزد و علم يقين
استاد حسين شهريار

پسر بچه اي همراه پدرش مشغول کوهنوردي در کوهستان بودند.
ناگهان پسرش افتاد به خودش آسيب رساند وجيغ کشيد.
آآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه
او با تعجب شنيد که صدا يک جايي در کوهستان تکرار شد.
آآآآآه ه ه ه ه ه ه ه
او با کنجکاوي فرياد زد: تو کي هستي؟
او جواب را دريافت کرد: تو کي هستي؟
از جواب عصباني شد و جيغ کشيد: ترسو
او جواب را دريافت کرد: ترسو
او به پدرش نگاه کرد وپرسد: چه اتفاقي داره مي افته؟
پدرش لبخند زد و گفت: پسرم دقت کن.
سپس او به طرف کوهستان فرياد زد: من تو رو تحسين مي کنم.
صدا جواب داد: من تو رو تحسين مي کنم.
مرد دوباره فرياد زد: تو يک قهرماني.
پسر تعجب کرده بود.اما چيزي متوجه نمي شد.
بعد پدرش توضيح داد: مردم به اين مي گن پژواک ولي واقعا اين زندگيه
او هر چيزي را که تو گفتي يا انجام دادي به تو بر مي گرداند.
زندگي ما يک بازتاب ساده از اعمال ماست.
اگر تو محبت بيشتري در جهان مي خواي محبت بيشتري را توي قلبت ايجاد کن.
اگر شايستگي بيشتري را توي گروهت مي خواي شايستگي خودت را افزايش بده
اين ارتباط شامل همه چيز درهمه ي ابعاد زندگي مي شود.
زندگي هر چيزي را که قبلا تو به او دادهاي به تو برخواهد گرداند.
زندگي تو تصادفي نيست اون بازتابي از خودته...

دوباره رسيدن فصل بهار
دوباره نو شدن قول و قرار
دوباره محبت و آشتی كنون
خوش باشيم تو اين دو روز و روزگار
دوباره فصل شكفتن دله
دوباره كنار گذاشتن گله
نكنه يه وقتی يادمون بره
كه ديگه برنمی گرده اين بهار
***
سال نو مبارك... دلهايتان شاد
ايامتان فرخنده
با سلام...
می بخشيد كه دير آپ ميكنم. راستش اولش كه درگير امتحانات بودم بعدشم كه انتخاب واحد ترم جديد و 4 روز آخر هفته هم كه بيمارستانم وديگه فرصتی برا آپ ندارم.
اما حالا برا اين پست يه مطلب زيبای دارم قسمتی از كتاب شازده كوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپري و ترجمه زيبای احمد شاملو. يعنی براتون بگم كه خيلی كتاب زيباييه پيشنهاد ميكنم تهيه اش كنيد. به زبان ساده نوشته شده راستی اين اثرمحبوب ترين كتاب و برگزيده مردم در قرن بيستم هستش. تا آخربخونيدش ميدونم خوشتون مياد.
***
آن وقت بود که سر و کلهی روباه پيدا شد.

روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگشت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اينجام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکردهاند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اينجا نيستی. پی چی میگردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش میدهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ میکردی؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
برای خواندن بقیه داستان روی ادامه مطلب کلیک بفرمایید !!!
ادامه مطلب

سلام به دوستان هميشگی اين وبلاگ...
اصلاً قرار نبود من بيام و آپ كنم چون خيلی سرم شلوغه نزديك امتحاناست وخيلی كاردارم كه انجام ندادم !![]()
ولی با خواندن كامنت بعضی دوستان كه لطف دارن نسبت به بنده و دستی در پخش و پلا كردن شايعه دارند گفتم بيام و آپ كنم تا كار به جاهای باريك نكشيده !![]()
بابا به جونه عمه هاتون من زنده ام و هيچ كس هم نمي نوته مانع من بشه كه بيام نت . شوهرم كجا بود ، ميشيم رهههههه !( از اون كلمه هاي اصيل بهبهانيه meyshim !)
در آخر هم تشكر می كنم از همه دوستان خوبم كه اين مدت با حضورشون اين سايت رو از رونق ننداختند...
چيزی واسه آپ كردن ندارم فقط اميدوارم امتحاناتو خوب بديد...
واسه منم دعا كنيد فردا امتحان دارم .... داخلی و جراحی !!!!![]()
تابعد...


اين دستها مي خواهد دستهاي گرم تو را... این دستها مي خواهد همه دستهاي که عاشق است پروانه اي و رها شده را.... اين دستها هم صدا دارد هم چشم هم مي شنود هم مي بيند اين دست بوي خدا را مي دهد ... بوي عشق خدا را مي دهد .... بوي خاک را مي دهد .... بوی سبزه را می دهد

